شهید سید مرتضی آوینی در شهریور سال 1326 در شهر ری متولد شد تحصیلات ابتدایی و متوسطهی خود را در شهرهای زنجان، کرمان و تهران به پایان رساند و سپس به عنوان دانشجوی معماری وارد دانشکدهی هنرهای زیبای دانشگاه تهران شد او از کودکی با هنر انس داشت؛ شعر میسرود داستان و مقاله مینوشت و نقاشی میکرد تحصیلات دانشگاهیاش را نیز در رشتهای به انجام رساند که به طبع هنری او سازگار بود ولی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی معماری را کنار گذاشت و به اقتضای ضرورتهای انقلاب به فیلمسازی پرداخت:
"حقیر دارای فوق لیسانس معماری از دانشکدهی هنرهای زیبا هستم اما کاری را که اکنون انجام میدهم نباید به تحصیلاتم مربوط دانست حقیر هرچه آموختهام از خارج دانشگاه است بنده با یقین کامل میگویم که تخصص حقیقی در سایهی تعهد اسلامی به دست میآید و لاغیر قبل از انقلاب بنده فیلم نمیساختهام اگرچه با سینما آشنایی داشتهام. اشتغال اساسی حقیر قبل از انقلاب در ادبیات بوده است... با شروع انقلاب تمام نوشتههای خویش را - اعم از تراوشات فلسفی، داستانهای کوتاه، اشعار و... - در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم که دیگر چیزی که "حدیث نفس" باشد ننویسم و دیگر از "خودم" سخنی به میان نیاورم... سعی کردم که "خودم" را از میان بردارم تا هرچه هست خدا باشد، و خدا را شکر بر این تصمیم وفادار ماندهام. البته آن چه که انسان مینویسد همیشه تراوشات درونی خود اوست همهی هنرها این چنین هستند کسی هم که فیلم میسازد اثر تراوشات درونی خود اوست اما اگر انسان خود را در خدا فانی کند، آنگاه این خداست که در آثار او جلوهگر میشود حقیر این چنین ادعایی ندارم ولی سعیم بر این بوده است."
شهید آوینی فیلمسازی را در اوایل پیروزی انقلاب با ساختن چند مجموعه دربارهی غائلهی گنبد (مجموعهی شش روز در ترکمن صحرا)، سیل خوزستان و ظلم خوانین (مجموعهی مستند خان گزیدهها) آغاز کرد
"با شروع کار جهاد سازندگی در سال 58 به روستاها رفتیم که برای خدا بیل بزنیم بعدها ضرورتهای موجود رفتهرفته ما را به فیلمسازی کشاند... ما از ابتدا در گروه جهاد نیتمان این بود که نسبت به همهی وقایعی که برای انقلاب اسلام و نظام پیش میآید عکسالعمل نشان بدهیم مثلاً سیل خوزستان که واقع شد، همان گروهی که بعدها مجموعهی حقیقت را ساختیم به خوزستان رفتیم و یک گزارش مفصل تهیه کردیم آن گزارش در واقع جزو اولین کارهایمان در گروه جهاد بود بعد، غائله ی خسرو و ناصر قشقایی پیش آمد و مابه فیروزآباد، آباده و مناطق درگیری رفتیم... وقتی فیروزآباد در محاصره بود، ما با مشکلات زیادی از خط محاصره گذشتیم و خودمان را به فیروزآباد رساندیم. در واقع اولین صحنههای جنگ را ما در آنجا، در جنگ با خوانین گرفتیم.

گروه جهاد اولین گروهی بود که بلافاصله بعد از شروع جنگ به جبهه رفت دو تن از اعضای گروه در همان روزهای او جنگ در قصر شیرین اسیر شدند و نفر سوم، در حالی که تیر به شانهاش خورده بود، از حلقهی محاصره گریخت. گروه بار دیگر تشکل یافت و در روزهای محاصرهی خرمشهر برای تهیهی فیلم وارد این شهر شد:
"وقتی به خرمشهر رسیدیم هنوز خونینشهر نشده بود شهر هنوز سرپا بود، اگرچه احساس نمیشد که این حالت زیاد پر دوام باشد، و زیاد هم دوام نیاورد ما به تهران بازگشتیم و شبانهروز پای میز موویلا کار کردیم تا اولین فیلم مستند جنگی دربارهی خرمشهر از تلویزیون پخش شد؛ فتح خون."
مجموعهی یازده قسمتی "حقیقت" کار بعدی گروه محسوب میشد که یکی از هدفهای آن ترسیم علل سقوط خرمشهر بود.
"یک هفتهای نگذشته بود که خرمشهر سقوط کرد و ما در جستوجوی "حقیقت" ماجرا به آبادان رفتیم که سخت در محاصره بود تولید مجموعهی حقیقت این گونه آغاز شد."
کار گروه جهاد در جبههها ادامه یافت و با شروع عملیات والفجر هشت، شکل کاملاً منسجم و به هم پیوستهای پیدا کرد آغاز تهیهی مجموعهی زیبا و ماندگار روایت فتح که بعد از این عملیات تا پایان جنگ به طور منظم از تلویزیون پخش شد به همان ایام باز میگردد. شهید آوینی دربارهی انگیزهی گروه جهاد در ساختن این مجموعه که نزدیک به هفتاد برنامه است چنین میگوید:
"انگیزش درونی هنرمندانی که در واحد تلویزیونی جهاد سازندگی جمع آمده بودند آنها را به جبهههای دفاع مقدس میکشاند وظایف و تعهدات اداری.
اولین شهیدی که دادیم علی طالبی بود که در عملیات طریق القدس به شهادت رسید و آخرینشان مهدی فلاحتپور است که همین امسال "1371" در لبنان شهید شد... و خوب، دیگر چیزی برای گفتن نمانده است، جز آن که ما خسته نشدهایم و اگر باز جنگی پیش بیاید که پای انقلاب اسلامی در میان باشد، ما حاضریم. میدانید! زندهترین روزهای زندگی یک "مرد" آن روزهایی است که در مبارزه میگذراند و زندگی در تقابل با مرگ است که خودش را نشان میدهد.”
اواخر سال 1370 "موسسهی فرهنگی روایت فتح" به فرمان مقام معظم رهبری تاسیس شد تا به کار فیلمسازی مستند و سینمایی دربارهی دفاع مقدس بپردازد و تهیهی مجموعهی روایت فتح را که بعد از پذیرش قطعنامه رها شده بود ادامه دهد. شهید آوینی و گروه فیلمبرداران روایت فتح سفر به مناطق جنگی را از سر گرفتند و طی مدتی کمتر از یک سال کار تهیهی شش برنامه از مجموعهی ده قسمتی "شهری در آسمان" را به پایان رساندند ومقدمات تهیهی مجموعههای دیگری را دربارهی آبادان، سوسنگرد، هویزه و فکه تدارک دیدند. شهری در آسمان که به واقعهی محاصره، سقوط و باز پسگیری خرمشهر میپرداخت در ماههای آخر حیات زمینی شهید آوینی از تلویزیون پخش شد، اما برنامهی وی برای تکمیل این مجموعه و ساختن مجموعه های دیگر با شهادتش در روز جمعه بیسم فروردین 1372 در قتلگاه فکه ناتمام ماند.
شهید آوینی فعالیتهای مطبوعاتی خود را در اواخر سال 1362، هم زمان با مشارکت در جبههها و تهیهی فیلمهای مستند دربارهی جنگ، با نگارش مقالاتی در ماهنامهی "اعتصام" ارگان انجمن اسلامی آغاز کرد این مقالات طیف وسیعی از موضوعات سیاسی، حکمی، اعتقادی و عبادی را در بر میگرفت او طی یک مجموعه مقاله دربارهی "مبانی حاکمیت سیاسی در اسلام" آرا و اندیشههای رایج در مود دموکراسی، رای اکثریت، آزادی عقیده و برابری و مساوات را در نسبت با تفکر سیاسی ماخوذ از وحی و نهجالبلاغه و آرای سیاسی حضرت امام(ره) مورد تجزیه و تحلیل و نقد قرار داد. مقالاتی نیز در تبیین حکومت اسلامی و ولایت فقیه در ربط و نسبت با حکومت الهی حضرت رسول(ص) در مدینه و خلافت امیرمؤمنان(ع) نوشت و اتصال انقلاب اسلامی را با نهضت انبیا علیهمالسلم و جایگاه آن با جنگهای صدر اسلام و قیام عاشوا و وجوه تمایز آن از جنگهایی که به خصوص در قرون اخیر واقع شدهاند و نیز برکات ظاهری و غیبی جنگ و ویژگی رزمآوران و بسیجیان، در زمرهی مطالبی بود که در "اعتصام" منتشر شد. در مضامین اعتقادی و عبادی نیز تحقیق و تفکر میکرد و حاصل کار خویش را به صورت مقالاتی چون "اشک، چشمهی تکامل". "تحقیقی در معنی صلوات" و "حج، تمثیل سلوک جمعی بشر" به چاپ میسپرد. در کنار نگارش این قبیل مقالات، مجموعه مقالاتی نیز با عنوان کلی "تحقیقی مکتبی در باب توسعه و مبانی تمدن غرب" برای ماهنامهی "جهاد"، ارگان جهاد سازندگی، نوشت "بهشت زمینی"، "میمون برهنه!"، "تمدن اسراف و تبذیر"، "دیکتاتوری اقتصاد"، "از دیکتاتوری پول تا اقتصاد صلواتی"، "نظام آموزش و آرمان توسعه یافتگی"، "ترقی یا تکامل؟" و... از جمله مقالات آن مجموعه است. این مقالات بعد از شهادت او با عنوان "توسه و مبانی تمدن غرب" به چاپ رسید این دوره از کار نویسندگی شهید تا سال 1365 ادامه یافت. مقارن با همین سالها شهید آوینی علاوه برکارگردانی و مونتاژ مجموعهی "روایت فتح" نگارش متن آن را بر عهده داشت که بعدها قالب کتابی گرفت با عنوان "گنجینهی آسمانی". او در ماه محرم سال 1366 نگارش کتاب "فتح خون" (روایت محرم" را آغاز کرد و نه فصل از فصول دهگانهی آن را نوشت. اما در حالی که کار تحقیق در مورد وقایع روز عاشورا و شهادت بنیهاشم را انجام داده و نگارش فصل آخر را آغاز کرده بود به دلایلی کار را ناتمام گذاشت.

نوشته شده توسط مشتاق شهدا در چهارشنبه 26 فروردین1388 ساعت 3 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

خاطره ۱
هر وقت با او از ازدواج صحبت ميكردیم لبخند ميزد و ميگفت: "من همسری ميخواهم كه تا پشت كوههای لبنان با من باشد چون بعد از جنگ تازه نوبت آزادسازی قدس است." فكر ميكردیم شوخی ميكند اما آینده ثابت كرد كه او واقعا چنین ميخواست. در دیماه سال هزار و سیصد و شصت ابراهیم ازدواج كرد. همسر او شیرزنی بود از تبار زینبیان. زندگی ساده و پر مشقت آنان تنها دو سال و دو ماه به طول انجامید از زبان این بانوی استوار شنیدم كه ميگفت:
عشق در دانه است و من غواص و دریا میكده سر فرو بردم در اینجا تا كجا سر بر كنم
عاشقان را گر در آتش ميپسندد لطف دوست تنگ چشمم گر نظر در چشمه كوثر كنم
بعد از جاری شدن خطبه عقد به مزار شهدای شهر رفتیم و زیارتی كردیم و بعد راهی سفر شدیم. مدتی در پاوه زندگی كردیم و بعد هم بدلیل احساس نیاز به نیروهای رزمنده به جبهههای جنوب رفتیم من در دزفول ساكن شدم. پس از مدت زیادی گشتن اطاقی برای سكونت پیدا كردیم كه محل نگهداری مرغ و جوجه بود. تمیز كردن اطاق مدت زیادی طول كشید و بسیار سخت انجام شد. فرش و موكت نداشتیم كف اطاق را با دو پتوی سربازی پوشاندم و ملحفه سفیدی را دو لایه كردم و به پشت پنجره آویختم. به بازار رفتم و یك قوری با دو استكان و دو بشقاب و دو كاسه خریدم. تازه پس از گذشت یك ماه سر و سامان ميگرفتیم اما مشكل عقربها حل نميشد. حدود بیست و پنج عقرب در خانه كشتم. بدلیل مشغله زیاد حاج ابراهیم اغلب نیمههای شب به خانه ميآمد و سپیدهدم از خانه خارج ميشد. شاید در این دو سال ما یك ۲۴ ساعت بطور كامل در كنار هم نبودیم. این زندگی ساده كه تمام داراییش در صندوق عقب یك ماشین جای میگرفت همین قدر كوتاه بود.
خاطره ۲
سال ۱۳۵۹ بود تاخت و تاز عناصر تجزیهطلب و ضد انقلابیون كردستان را ناامن كرده بود ابراهیم دیگر طاقت ماندن نداشت بار سفر بست و رهسپار پاوه شد. در بدو ورود از سوی شهید ناصر كاظمی مسوول روابط عمومی سپاه پاوه شده و در كنار شهیدانی چون چمران، كاظمي، بروجردی و قاضی به مبارزات خود ادامه ميداد. خلوص و صمیمیت آنان به حدی بود كه مردم كردستان آنها را از خود ميدانستند و دوستی عمیقی در بین آنان ایجاد شده بود. ناصر كاظمی توفیق حضور یافت و به دیدن معبود شتافت. ابراهیم در پست فرماندهی عملیاتها به خدمت مشغول و پس از مدتی بدلیل لیاقت و كاردانی كه از خود نشان داد به فرماندهی سپاه پاوه برگزیده شد. از سال هزار و سیصد و پنجاه و نه تا سال هزار و سیصد و شصت، بیست و پنج عملیات موفقیتآمیز جهت پاكسازی روستاهای كردستان از ضد انقلاب انجام شد كه در طی این عملیاتها درگیريهایی نیز با دشمن بعثی بوقوع پیوست.
خاطره ۳
محمدابراهیم تحصیلات خود را در شهرضا و اصفهان تا فارغالتحصیلی از دانشسرای این شهر ادامه داد و در سال ۱۳۵۴ به سربازی اعزام شد. فرمانده لشكر او را مسوول آشپزخانه كرد. ماه مبارك رمضان از راه رسید. ابراهیم به بچهها خبر داد كسانیكه روزه ميگیرند ميتوانند برای گرفتن سحری به آشپزخانه بیایند. سرلشكر ناجی فرمانده گردان از این موضوع مطلع شد و او را بازداشت كرد. پس از اتمام بازداشت ابراهیم باز هم به كار خود ادامه داد. خبر رسید كه سرلشگر ناجی قرار است نیمه شب برای سركشی به آشپزخانه بیاید. ابراهیم فكری كرد و به دوستان خود گفت باید كاری كنیم كه تا آخر ماه رمضان نتواند مزاحمتی برای ما ایجاد كند. كف آشپز خانه را خوب شستند و یك حلب روغن روی آن خالی كردند. ساعتی بعد صدایی در آشپزخانه به گوش رسید، فرمانده چنان به زمین خورده بود كه تا آخر ماه رمضان در بیمارستان بستری شد. استخوان شكسته او تا مدتها عذابش میداد
نوشته شده توسط مشتاق شهدا در دوشنبه 17 فروردین1388 ساعت 1 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
بادبادک را بلند مى کنى و بالاتر از قامت کوتاهت نگه مى دارى، و در حالى که مى خندى، به نقاشى ات مى نگرى؛ به عکس پدر و به شقایق هاى خشکیده اى که کنار آن، روى بادبادک چسبانده اى... باد مى آ ید و تو نخ را آرام آرام باز مى کنى و روى دوش پدر بالاو بالاتر مى روى... مادرت آن پائین ترها، میان حیاط قدیمى، سنگفرش هاى خاکسترى را جارو مى زند. غبارى فضاى حیاط را مى پوشاند و مادر، میان غبار، تار و تارتر به نظرت مى رسد. گربه اى سیاه آن سوتر، روى دیوار خانه کشیک کبوترهاى همسایه را مى کشد، که بالاتر از پدر و تو که روى دوشش سوار هستى، پرواز مى کنند. کبوترها دایره وار بر روى بام خانه ها چرخ مى زنند، بالا مى روند، اوج مى گیرند، به سوى پائین سرازیر مى شوند و گاه سایه هاشان از روى خانه شما مى گذرد. مرد همسایه به روى بام مى آید؛ کبوترى طوقى در دست دارد. مرد به بال هاى طوقى اش نگاهى مى اندازد و ناگهان رهایش مى کند. او شما را مى بیند؛ تو و پدرت را که بالاتر، توى هوا تاب مى خورید و مرتب بالا و بالاتر مى روید، و کبوترهایش را مى بیند که پائین آمده اند. مرد شما را مى بیند و بالا رفتن تان را که حتى کبوترهایش نیز به شما نمى رسند، فریاد مى زند و دلت را مى لرزاند: «هى ، بچه! بادبادکت رو بیار پائین. کفترها مى ترسن!» مادرت آن پائین لباس هاى سیاه را توى تشت مشت مى کند. از صداى مرد سر بلند مى کند تا شما را ببیند که توى آسمان بالا مى روید، ولى تو و پدرت را آن بالاها نمى بیند و تنها به تو نگاه مى کند که روى بام ایستاده اى و نخ ها در دست هایت گره خورده اند. گربه سیاه پیش مى رود؛ آرام آرام تا قفس کبوترها! ملحفه هاى سفید روى بند بال بال مى زنند. مادرت لباسى سیاه را به بند مى آویزد... دیگر میان حیاط ، پدر را نمى بینى که مى خندید و تو را بر دوشش مى گذاشت و دست ها را باز مى کرد و میان ملحفه هاى سفیدى که روى بندبال بال مى زدند، به پرواز درمى آمد. باد مى آید و تو نخ را بیشتر باز مى کنى و کاغذ بالا و بالاتر مى رود. باد تندتر مى آید و ناگهان در ملحفه ها مى پیچد و ملحفه ها به پرواز درمى آیند و ... بادبادک تو... بادبادک تو دیگر در آسمان نیست؛ نقاشى ات را هم باد با خود برده است. باد مى آید و چادر مادرت پیچ و تاب مى خورد. چادر او را محکم تر مى گیرى. مادرت تند و تند پیش مى رود و تو به دنبالش مى دوى... از کنار سنگ هاى به ردیف چیده شده، مى گذرید. زیر لب، روى سنگ ها را مى خوانى: شهید على اکبر... شهید... زنى کنار سنگى که عکس جوانى روى آن حک شده، نشسته و خمیدگى قامتش زیر سیاهى چادر مى لرزد... تو و مادر کنار سنگى مى نشینید. مادرت با دست، غبار سنگ را کنار مى زند و روى آن گلاب مى پاشد؛ عطر گل هاى محمدى فضا را پر مى کند. باد مى آید و بادبادکى در هوا تاب مى خورد. نقاشى ات را مى بینى و شقایق هاى خشکیده روى بادبادک و عکس پدر را و مى خندى؛ تو از روى دوش پدر آرام آرام پائین مى آیى؛ پائین تر، تا کنار مادرت...
نوشته شده توسط مشتاق شهدا در دوشنبه 17 فروردین1388 ساعت 1 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سال جدید هم اومد و همه عید رو به هم تبریک می گن...
عید همتون مبارک...![]()
![]()
![]()
خوشا به حال اونهایی که سال جدید رو در کنار شهدا و با شهدا شروع کردند.آخه خیلی ها زمان تحویل سال رو، یا درسرزمین نور بودند یا اینکه در کنار مزار شهدا به سرمی بردند.
لحظه قشنگیه که آدم وقتی کنار یه شهید نشسته ندای « یا مقلب القلوب و الابصار...» به گوشش برسه و سال خودشو با وجود پر برکت شهدا شروع کنه...![]()
همون طور که می دونید شهدا زنده اند...پس باید عید رو به اونها هم تبریک گفت...ای شهدای اسلام عید بزرگ نوروز بز همه شما مبارک باد...(هرچند که همه روز های شما مبارک هست).![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط مشتاق شهدا در سه شنبه 4 فروردین1388 ساعت 4 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
این هفته،هفته وحدت هست و فردا هم میلاد با سعادت پیامبر اسلام،حضرت محمد (ص).
این عید بزرگ رو به همه مسمانان جهان تبریک عرض می کنم....![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط مشتاق شهدا در شنبه 24 اسفند1387 ساعت 12 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
چیزی دیگه تا سال جدید نمونده ...![]()
![]()
من می گم بیایید سال جدید رو با یاد و نام شهدا شروع کنیم...
اون موقع ما تا سال دیگه بیمه شهدا میشیم و هرگز به مشکلی برنمی خوریم...
اون زمون های جنگ خانواده شهدا و مبازرین،سال جدید رو بدون عزیزاشون که تو جبهه ها بودند می گذروندند و بسیجی ها هم با خاک و خون سال جدید تو صحنه های نبرد شروع می کردند...
چقدر بده یه بچه ای شب عید پدرش پیشش نباشه...
چقدر بده یه زن،سال جدیدشو بدون وجود شوهرش آغاز کنه...
چقدر بده یه پدرو مادری سر سفره هفت سین منتظر جیگرگوشون باشند...
چقدر بده....
تاحالا با خودت فکر کردی اگه شب عید رو تو صحنه نبرد و جدا از خونوادت بخوای سپری کنی،چه حالی بهت دست میده؟؟؟!!!
بخدا سخته...
خیلی سخت...
...
با این حال یه نصیحت از جانب من...![]()
اگه می خوای بهترین سال رو داشته باشی،بیا شب عید رو با شهدا عهد ببندیم،عهد ببندیم تا سال دیگه از شیطان و وسوسه های خانمان سوزش دوری کنیم...![]()
عهد ببندیم که همه کارهامون رو به خاطر خدا انجام بدیم...حتی دونه دونه نفس هایی که می کشیم برای خدا باشه...![]()
![]()
![]()
این جوری مطمئن باش بهترین شب عید و بهترین سال رو خواهی داشت...![]()
برای تازه شدن هیچ وقت دیر نیست...![]()
![]()
نوشته شده توسط مشتاق شهدا در چهارشنبه 21 اسفند1387 ساعت 1 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام
بعضی وقت ها ما آدم ها از خیلی چیزها غافل میشیم...
مثل من که از مبازرین و شهدای اسلام غافل شدم...
هشت سال ایثار و از خود گذشتگی برای اینکه حتی یک وجب از خاک ایران به دست دیگری نیافته...
شهدای ما از خودشون،خانوادشون،حتی از جونشون به خاطر اینکه ما الان بتونیم تو سرزمین خودمون به راحتی زندگی کنیم گذشتند....![]()
یه سوال دارم...
کدوم یک از ما مردم ایران حاضریم این گونه از خود گذشتگی کنیم..؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کدوم حاضریم از مالمون،از تعلقاتمون،از عزیزامون،از هوا و هوس های دنیاییمون و حتی از جونمون به خاطر بقیه بگذریم؟؟؟؟![]()
![]()
این سوال خیلی مهمه...ولی من از شرم،جوابی برای این سوال ندارم...شما رو نمی دونم!!!!![]()














این ها همه حقیقت دارند...
زیر یکی از عکس ها نوشته شده بود « بای ذنب قتلت » به کدام گناه گشته شده اند...
جدا این ها به کدام گناه کشته شده اند؟؟؟!!!
شهدا واسه چی باید تو خون خودشون غلت بزنند؟؟؟!!!
در اون زمان وظیفه مردم ایران جهاد کردن بود و اونها به وظیفه خودشون عمل کردند...
ولی حالا وظیفه ما چیست؟؟؟!!!
وظیفه ما جهاد با نفسه...ولی کو این جهاد؟ خون شهدای ما داره لگد مال میشه و ما متوجه نیستیم...
چرا هیچکی نیست بگه...(آهای مردم ایران ما در برابر مدافعان میهن اسلامیمون ایران مسئولیم...) کو گوش شنوا؟؟؟
کو؟؟؟
مایع تاسفه...نه کم...خیلی زیاد....![]()


.jpg)





تا حالا فکر کردی ببینی ایران و بسیجی های میدون جنگ با این وسایل جنگی پیش پا افتاده و ساده چه جور تونستند در مقابل عراق و بعثی ها که دارای مجهزترین ابزار و نیرو ها بودند مقاومت کنند...
پیروزی ایران،هم برای عراق،هم برای کشور هایی که با تکنولوژی روز اون زمان،داشتند عراق رو یاری می کردند غیر قابل تصور بود...
واقعا خیلی عجیبه...
نیرورهای ایران همه جوان و نوجوان بودند،مهارت خاصی نداشتند.فقط چندتا اسلحه و آرپیچی و غیره داشتند که به وسیله همین ها از کشورمون دفاع می کردند.
شهدای ما به وسیله ایمان قلبی به خدا پیروز شدند...اونها بدترین شرایط و بدترین شکنجه ها رو تحمل کردند ولی هرگز عهدی رو که با خدای خودشون بسته بودند رو فراموش نکردند و تا آخرین نفس به خدای خودشون پایبند بودند...
شهدا عاشق معبود خودشون بودند و خدا هم عاشق اونها...خدا هرگز اونها رو تنها نگذاشت و به وسیله امدادهای خود شهدای ما رو یاری کرد و این چنین بود که ما پیروز شدیم....

نوشته شده توسط مشتاق شهدا در دوشنبه 19 اسفند1387 ساعت 11 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
سایر امکانات
POWERED BY
BLOGFA.COM
طراح این
قالب:
قالبهای مذهبی بلاگفا